Popular Posts

Saturday, 10 January 2015

سخت! سرو ملی؟!


زندگی خیلی سخته ... همه جوره. چه تو کشور خودت باشی، چه بخوای کار گیر بیاری، چه بخوای زمینه کاریتو عوض کنی، چه بخوای مهاجر باشی ...
زندگی خیلی سخته وقتی هشت سال توی فرهنگ دیگه، با آرامش زندگی کردی، طعم زندگی آروم رو با حال و حولش چشیدی، طعم کار خوب، احترام بدون آشنا داشتن، کار بدون روابط و غیره وذلک رو چشیدی، وقتی طعم بالا بودن بر اساس تواناییهاتو چشیدی و نیازی به پارتی بازی و آشنا دیدن رو ندیدی ...
زندگی خیلی سخته، به قول یکی از رفقا سگ شاشیده به زندگی ... سهم ما هم بوش بوده انگار . ...
زندگی کلا سخته، حالا ما هم هی سختترش میکنیم... مرض داریم دیگه، جز این چیز دیگه ای یاد نگرفتیم انگار....

Friday, 8 August 2014

خط باریک!

فاصله بین محبت و دخالت یه خط باریکه!
آدمها خیلی مهربونن. خیلی زیاد. لطف دارن و شرمنده می کنن. بعضی وقتها انقدر محبتشون زیاده که اشک از چشمات در میارن. آدمها خیلی مهربونن!

زندگی لحظه های بالا پایین داره. خصوصا اگه سرت شلوغ باشه. به قول یکی از دوستان رابطه چیز مزخرفیه، رابطه از نوع دوست پسر دختری رو می گه. همه رابطه ها که موندنی نیستن، آدمها میان و میرن. رفتن آدمها از زندگیت و اینکه چه جوری از زندگیت میرن بیرون می تونه لحظه پایین زندگیت یا بالای زندگیت باشه، البته معمولا پایینه! چه جوری رفتن این آدمه پایینشو پایینتر یا بالاتر میبره. اعلام این رفتن به دوستان هم به نسبت سخت و آسون میشه! انگار هر چی بیشتر با هم بودین و بیشتر تو جمعهای هم مشارکت داشتین، اعلام کردنش هم سختتر می شه! خودش یه پروژست. و گاه تمرین محکم شدن، قوی شدن، از اون پایینه بالا اومدن...

آدمها برای روزهای مهم زندگیشون برنامه میریزن. تولد، فارق التحصیلی، ازدواج، حتی برای یک روز دوستاشون رو مهمون کردن. همه آدمها روش خاص خودشون رو دارن، یکی پر سرو صدا با هزار تا مهمون. یکی بی سر و صدا، گوشه یه کافه کوچیک با دوستای خیلی صمیمیش... خلاصه مدل آدمها فرق داره. ولی هر کس نهایت تلاششو می کنه که هم به بقیه خوش بگذره و هم به خودش، حالا یا با سکوت یا با دیمبول دامبول.

دوستای آدم محبت دارن، وقتی ناراحتی تنهات نمی ذارن که یه وقت غصه بخوری، بهت کمک می کنن که از روزهای سخت زندگیت بیای بیرون، اگه تو اون پایینای زندگی هستی سعی می کنن دورت باشن و بقیه رو هم دورت جمع کنن که یواش یواش بیای بالا، حالا شاید این وسط هم به بقیه بگن که چون فلانی اون پایینه ما باید دورش جمع شیم که از اون پایین بیاد بالا. "چرا فلانی اون پایینه؟"... جوابش معمولا یا صریحه یا با گوشه و کنایه منظور رو می رسونه.

مهربونیه دوستای آدم خیلی زیاده. بعضی وقتها برای اینکه مطمین بشن همه دور هم هستن و خوشحالن سعی می کنن مطمین بشن که همه اطرافیان همه جا هستند. بعضی وقتها لازم میشه که به میزبان یاد آوری بشه فلانی رو یادش رفته. یا شاید هم بهتر باشه به میزبان پیشنهاد بدیم که مهمونیشو اینجوری برگزار کنه، یا جاشو عوض کنه، یا فلان غذا رو هم بده.

زندگی کوتاهه! دوستای پر محبت داشتن این زندگیه کوتاه رو شیرین می کنه! فاصله بین محبت و دخالت اما یه خط باریکه!

Monday, 23 September 2013

Cinema!

Life is hard,...
And harder than that is going to cinema, without you! believe me, it's hard,... 
Not sure why, why only going to cinema seems so hard; I think it's because it was our thing to do. Maybe once or twice every week,.. it was our time, and I really enjoyed it!
You know how I got back to it?  First I went to cinema on my own! Not that I have any other choice,... Yes, I went on my own,.. and it felt odd, really odd. I felt like noone sees me, they only see me as a lonely person. I always had pity towards people who are alone in cinema and restaurant, and that day I thought maybe others feel sorry for me! I felt sorry for myself.
Next, I went with a friend, and then another friend.
Im getting back to it, but its really hard to go there without you!
Enjoy going to cinema! It was our thing :)

Friday, 21 December 2012

ما و مزرعهٔ‌ آقای جونز

ای بابا
در طیّ چندین روز گذشته چندین نوار صوتی از صحبتهای یکی‌ از مقاله نویسان ایرانی‌ با فرزند یکی‌ از قدرتمدار‌ترین ایرانیها چندین صفحه از وبسایتهای ایرانی‌ و خارجی‌ رو پر کرده
به چندین تا از این فایلها گوش دادم و آه که چه ناراحت کننده است
شازده پسرِ سکاّن دار نظام در سالهای اول انقلاب، از اتفاقات، تصمیمات، حرکات سیاسی، و مسائلی‌ صحبت می‌کند که‌ای کاش زودتر می‌دانستم! این آقا می‌گوید ما این کردیم و آن کردیم و این می‌کنیم و آن می‌کنیم و ادعا‌هایی‌ که سر آدمیزاد عادی سوت میکشد اینهارا بشنود، چه رسد به ما که مغزمان را در دوران نوجوانی با اراجیف کتابهای درسی‌ شستشوی کامل دادند و حالا در فرنگ درگیریهای روحی‌ و فرهنگی زاییدهٔ آن اراجیف، نصف عقلمان که چه عرض کنم بیشتر از کلش را به جاهای عجیب غریب فرستاده است
در فرهنگ شمالیها واژه‌ای وجود دارد به نام "کاچه". از هجی کردنش چندان نمی‌دانم، اما کاچه به معنی خاله زنک و غیبت کن و خلاصه کسیست که سر و چشمش توی زندگی‌ مردمست و وقتش به غیبت و تعریف کردنِ داستان‌ها میفتد: "آره اون همسایمون یه ماشین جدید خریده، نمیدونم این پولا رو از کجا میاره، پسرش هنوز همون شلوار جین پاره رو می‌پوشه اما ماشینشون فلان و بهمان
این آقا پسرِ ۵۰ و اندی سال بسیار "کاچه وار" فلانی را "لوس" خطاب می‌کند و در بازی سیاسی سیاست از اصطلاحاتی چون "به فلان کسک بر نخورد" یا "برای فلان کسک گرون تموم شد" استفاده می‌کند. این آقا ادعا دارد که ایشون و همهٔ آدمهای مهمه سیاسی دیگر زیر زیرکی و در خفا باید فعالیتهای خود را انجام دهند، کما اینکه تا بحال هم در خفا همه کار کردند. تمام حرفهای این آقا نشان میدهد که تعداد محدودی از پسمانده‌های انقلاب و فرزندانشان سکان کل کشور را به دست گرفته‌اند و خودشان آن مابین تصمیم میگیرند که فعلا به صلاح نیست و حالا این کار را بکنیم و بعدا فلان کار را بکنیم و به هر حال ما آنچه می‌کنیم که خودمان صلاح می‌دانیم
خداوندا، سرمان سوت که چه عرض کنم، ووزولا کشید،... ما اینجا نشستیم و دلمان شور کشورمان می‌‌زند و نگران دربندان و زندانی‌ها و موسوی‌ها و کروبی‌ها هستیم، انگار نه انگار که اینها خود می‌دانند که سکاّن دار اصلی‌ چه کسیست و ما، مردم، فقط بازیچه ایم
صحبت از مردم ایران اصلا در بین نیست، این آدمها همه دور هم جمع شده اند و سر اینکه چه کسی‌ کشور را رهبری کند با هم بحث و جدال دارند، جالب آنکه قدرتمداریشان را هم به صورتی‌ کاملا بچه گانه و بازی گونانه نشان میدهند. یک روز که راستی‌‌ها به چپیها سنگ پرتاب میکنند فردایش چپیها هوچیکشان به راستی‌ها سنگ پرتاب میکنند که تلافی کنند. سیاست کشور ما شده بازی بچه گانهٔ آدمهای بزرگ. این آدمهای بزرگ یادشان رفته که "ای بابا" ادارهٔ کشور چه حکمی دارد، چه هدفی‌ دارد، اصلا کشور برای چه باید اداره شود؟! انگار کشور یک اسباب بازی بچه گانه است که این آقایون گندبک سرش دعوا دارند، فقط مهم است که اسباب بازی دست چه کسی‌ باشد، یادشان رفته که باید با اسباب بازی بازی کرد
احساس می‌کنم با یک سری حیوان سرو کار دارم که یادشان رفته کشور را باید اداره کرد که به مردم رسید، همهٔ هدف کشور داری اینست که به زندگی‌ مردم برسیم و  با هم کشور را بسازیم. اما انگار در هیچ جای جدل بچگانهٔ این آدم بزرگها مردم جایی‌ ندارند، انگار یادشان رفته،.. یا اصلا از اول هم هدف این نبوده
متاسفم، برای خودم متأسّفم که همهٔ این مدت وقتم را تلف کردم و فکر کردم که ما مردم جا و نقشی‌ در ادارهٔ کشورمان داریم، غافل از اینکه اینها به ایران به چشم یک شی‌ نگاه میکنند و انگار ایران به طور کلّ خالی‌ از مردم است. متأسّفم برای همهٔ این آدم بزرگها از خاتمی و هاشمی‌ و مهاجرانی و خامنه‌ای و احمدی‌نژاد و دیگران، که در تمام این مدت مردم را بازیچه کردند که قدرت را به دست گیرند. انگار یادم آمد: اسم بازی بچگانهٔ این آدم بزرگها "بازی قدرت" است و در بازی قدرت مردم جایی‌ ندارند. اصلا مردم چی‌ هستند. بگذارید باشد شاید جایی‌ به خیابان ریختند و کاری از پیش بردند، وگرنه کلا دیگر مهم نیستند، اصلا به چه درد می‌آیند.
نیک‌ آهنگ کوثر خوب گفت که بیایید و رو بازی کنید. اما چه حیف که این آقازاده بزرگ می‌گوید "نه، زوده!". به چه راحتی‌ تصمیم می‌گیرد که زود است یا دیر! مگر تو و یا پدر نه زیاد نازنینت که هستید که میتوانید به این راحتی‌ تصمیم بگیرید کی‌ رو بازی کنید و کی‌ زیر!!! چرا به این راحتی‌ با ملت بازی می‌کنید؟! چه طور به این راحتی‌ میتوانید نادیده بگیرید بزرگترین اصول انسانی‌ را که "صادق باشیم و وفادار"
نیک‌ آهنگ کوثر خوب گفت، اما برای او هم متأسّفم که این همه مدت این همه اطلاعات داشته و همچنان سکوت پیشه کرده! نه تنها برای او، که برای همهٔ بزرگانی که می‌دانند و سکوت پیشه کرده‌اند متأسّفم
ای بابا! عجب روزگاریست، نمی‌دانم ما وقتمان را تلف کردیم یا کلا خریم و این همه مدت چیزی نفهمیده بودیم. چه انتظاری، در بازی قدرت این خوک‌های اُرولی، ما را چه سهمی از مزرعهٔ‌ آقای جونز!!!‌ای بابا،‌ای بابا

Wednesday, 14 November 2012

ما و روزگار ما

منبع
آخ، عجب روزگاریه، آدم پریود باش، بدنش از ورزش روز قبل درد بکنه، سرما و گلودرد هم داشته باشه، دلش هم تنگه خیلی‌ چیزها و آدمهای دورشده ازشون بشه. بعضی‌ وقت‌ها فکر می‌کنم عجب زندگی برای خودمون درست کردیم. این دوری رو به جون خریدیم که راحت زندگی‌ کنیم، نا مامانی ، نا بابایی نا برادری که قربون صدقمون بره هر روز! خودمون اومدیم اینور دنیا روزگار می‌گذرونیم و دلمون خوش که از ترافیک و بی‌ قانونیو صف پر آشوب بانک و نون و کار اداری و، مردم بی‌ اعصابه کشور جان دوریم و حداقل اینجا زندگی‌ آرومه و آدم استرس فردشو نداره
میدونی‌، اما انگار این استرس باهامون خو گرفته، اینجا هم که بی‌ استرس نشستیم برای خودمون درد و بدبختیو ایران چی‌ می‌شه و مردم با تورم چه می‌کنن و این حرفا خلاصه،.... انگار اصلا به ما زندگی‌ کردن نیومده
نمیدونم تا کی‌ میخوایم ادامه بدیم به این دل‌کندن‌های زورکی فشارکی، به این دلتنگیهای ناتموم، نمیدونم آیا روزی می‌شه که خوشحال برگردیم، سرمونو روی بالشت تختخواب قدیممون بذاریم و خوشحال باشیم که: نه‌ تنها استرسِ فردا رو نداریم که مامان و بابا و برادرهای عزیزمون کنارمونن و زندگی‌ وفق مراد! یعنی‌ می‌شه

Thursday, 19 July 2012

پدرجان


آخ به قربون صدای گرمت برم که وقتی‌ گوشی رو برداشتی و فریاد زدی "دختر دکترم" هوار آسمان و زمین ریخت توی سرم. قربون صدات برم که وقتی‌ بلند بلند با خنده میگفتی‌: "رفتم موهامو کوتاه کردم که بیام جشن فارغ التحصیلیت" دنیا رو روی سرم خراب کردند. قربون صدات برم که وقتی‌ فهمیدی دارم گریه می‌کنم فقط گفتی‌ "جان....، جان....، جان

نمیدونم چطور جلوی خودتو گرفتی‌ که گریه نکنی‌، من اینجا دیگه فکر‌ آدمهای دوروبرم هم نبودم، دستم رو روی صورتم گذاشتم و هق هق گریه کردم. دیگه برام مهم نبود که حتّی خود تو شاید ناراحت بشی‌. تو چطور تونستی‌ جلوی اشک هاتو بگیری و منو آروم کنی‌. قربون صدای گرمت برم که دیگه اگه سرم فریاد بکشی هم آروم آروم به صدات گوش می‌کنم و حسرت روزهایی رو میخورم که صدات نبود که بشنوم

قربون حرفهای قشنگت برم که طعنه وار به روزگار بد میگی‌ و به من امید زندگی‌ میدی! که آخرش شکر خدا رو میکنی‌ و میگی‌ ما باز هم راضی‌ایم! قربونت برم که از زندگی‌ گله میکنی‌ و باز هم بهش میخندی! تو روی کثیفیهای دنیا رو هم کم کردی بزرگوار! دنیا جلوی پاهات زانو زده، خبر نداری! داره ازت التماس می‌کنه کمر خمّ کنی‌، تو همچنان سربلند وایسادی! تو گوش همهٔ ناملایمت زدی که "دست به بچه هام نزنین، مو از سرشون کم نکنین، جرأت دارین سراغ خودم بیاین ببینین با کی‌ طرفین!" انقدر صبوری که وقتی‌ من،امروز، اینور دنیا، گریه می‌کنم بهم بگی‌ "جان....، جان....، جان

قربون "جان" گفتنت برم که پاره پاره کرد دلمو. کجایی؟! که دستم به پاهات برسه دیگه ولشون نمیکنم! اشک دارم پدر، اشک دارم! کجایی؟! که دست به سرم بکشی و اشکهامو پاک کنی‌، بهم بگی‌ "جان....، جان....، جان

Wednesday, 6 June 2012

Lost

Has it ever happened to you to feel you have lost it?! Lost it! I mean lost the focus, the aim, the purpose, the string, whatever was keeping you doing it. Have you ever lost it?!

Jurasic Coast, Close to Durdle Door.
I think I have! I was busy doing a PhD, everything was postponed to "after PhD". I had no time to think of anything else. I had to power through and finish the PhD and so it stopped me from thinking about all I had to thought of! I had to do that, there was no other way! But now... now that it has all ended, it seems I have ended. It seems my purpose has ended. It seems I am empty of aim, of objectives, of goals, of life.

I always thought if people feel they can die now and it is the end, something is truly wrong with them; but it feels I can easily die now. I'm not sure if this is the end but at this very moment, I can end it like this. 

Have I gone crazy? Is something wrong with me?! Or hopefully I am just tired and the long lasting wait for my "After PhD" life has only knocked me down and I need a refreshment. I need a break. I need home. I need home.

Wednesday, 11 April 2012

مختصر


 تاریخ: فروردین ۱۳۹۱
مکان: خارجه
همراه: دوستان
موضوع: ۳۰
هدف: عشق و حال
خاطره: دوست، رقص، خنده، مستی، پریدن، کلاه قرمزی، خونه‌ قدیمی‌، اتاق آبی، لبخند، کباب، طاووس، قهقهه، شوخی‌، دود، نوشته، رقص، پا درد، رقص، فریاد، رقص، جیغ، رقص، رقص، رقص و رقص
پیامد: پا درد، صدا گرفتگی، بی‌ خوابی‌، صدها عکس، لبخند، لبخند، لبخند و لبخند
نتیجهٔ اخلاقی‌: لبخند، رقص، شادی، رقص و رقص و رقص
این مختصر پایان ندارد

Friday, 10 February 2012

And I am a Dr!

Good Good Good Good news,....
I finally passed my viva and now, I am a Dr! :)

Don't have that much to say, except I am happy, very happy, absolutely over the moon, not on the ground at the moment, buzzing all over the place, having the biggest smile of my life on my face and not being able to think of anything else!!!

All I can think of is the good things now, all those moments of hard work are only like a flash of smile to me. Those two years that I was cursing badly 2 days ago, is only a memory to me, and to be honest all those bad things don't even come to me anymore, It's just a two year that I cannot remember what happened but I'm sure does not have any contribution in my thesis. But I remember the people very well, and what I learned from each individual. 

From the viva, it was all good moments, it was all victory and success, it was all positive news, positive chat, it was me being told my work is great, it is self-explanatory, there is no question left to be asked, it's a great job, with a comprehensive view over everything, it's a sort of work people do in R&D departments of a solar cell company, it has new things, it has great potential for publication. Actually I remember every second of the viva and it was great, it was me going up and up and being a very good student, being a real Doctor. After 50minutes everything was finished, I was asked all the possible questions and I was a doctor! I came back in and the form was ticked as everything yes yes yes, very minor corrections (I have already done half of it) and "Congratulations, You are a Dr."

Wow! I am a Doctor, and I am a Doctor, and I am a Doctor and I am a Doctor :)

Tuesday, 24 January 2012

نیایش

آ‌ی ادامها، آ‌ی ادامها! به کجا فریاد کنم؟! به کجا داد بزنم و غم ابراز کنم؟! به کجا دویدن کنم و اشک جاری؟! به کجا؟! به کجا؟
با هم چه می‌کنیم؟! با هم چرا اینچنان خشم الود بازی می‌کنیم؟! با هم چرا اینگونه نا مهربانانه رفتار می‌کنیم؟! این را از کجا آموخته ایم که اینگونه بافتهٔ تنمان و فکرمان و شعورمان شده که حتی به پدری و مادری و پیری و جوانی هم رحم نداریم؟

خدایا با ما چه میکنی‌؟! درد دارم، درد دارم! آ‌ی ادامها، درد دارم
خدایا، خدوندگارا! دانه دانه اشکی که می‌ریزم می‌خواهم آب چشمه‌های بهشتی‌ شود که بهشتیان آینده از آن شراب قاشق می‌‌کنند و نوش جانشان می شود! لحظه لحظه آهی که می‌کشم، می‌خواهم بشود موسیقیٔ محصور کنندهٔ باغی که بهترینانت را در آسمانِ هفتم جایگاه گذاشتی، آن روز که من در جهنم سوزانت فریاد هم نمیتوانم براورم! خدایا، نه بهشتی‌ می‌خواهم و نه حوری بهشتی‌، نه شرابی می‌خواهم و نه شیرین‌ترین سیبهای ناتمام بهشتیت را. خدایا، تکلیف مرا امروز روشن کن که فردا حتی شاید وجودت را هم یاد نداشته باشم

خدایا، عآدتت شده نا برابرانه "مردم" را به "قضاوت" هم نشاندن؟! عآدتت شده بلند گو را دست صدا بلندان دادن؟! عادتت شده "آقایان" را حق به جانب کردن؟! عادتت شده "پیروزی" را از آن "سلحشوران" کردن؟! عآدتت شده "تعجب" را از آن ما کردن؟! عآدتت شده "سینماگران" را "فاحشه" خواندن؟! عآدتت شده "سکوت" ما را مضحکه کردن؟! عادت کردی به رویت لبخند زدیم؟! عادت کردی به تو توکّل کردیم؟! عادت کردی گفتیم خداوند اسلام گفت که "محمد" "فاطمه" را بالای سرش میگذاشت که به بربران عرب بگوید زن ارزشی والا دارد؟! عادت کردی گفتیم که خدای مسلمانان فرمود که دخترانتان را زنده به گور نکنید که زنان مانند مردانند و مستحق زندگی‌ کردن؟! عادت کردی بر دیوارهامان نوشتیم که "محمد" فرمود که شما زنان را ارزشی بسیارست که دختران دیروز بودید و مادران امروز و فردا؟

خدایا این چگونه دینیست که مخلوق فرزند پرورت را عادت به ذلیل کردن دارند؟! خدایا این چگونه دینداریست که آنگاه که می‌خواهد مردان حکومتی را خطاب کند احترام جملاتش مادرش را هم انگشت به دهان می‌کند اما آنگاه که زنان سینمایی را خطاب می‌کند انگار که شیطان مار پیکر قصه‌های آدم و هوا را صدا می‌کند؟

از جان ما چه میخواهی‌ که اینگونه آزارمان میدهی‌؟! از جان این بنده مخلوقت چه میخواهی‌ که هم به او عرش کبریائی را قول میدهی‌ و هم ذلیل عالم و آدمش میکنی‌؟! چه ظلمی به تو کردیم که تا امروز باید تاوان بدهیم؟! خدایا به اسم "ایرانی‌" فریاد کنم یا به اسم "زن"؟! به اسم "توده‌ای" یا به اسم "سبز"؟! به اسم "آشوبگر" یا به اسم "سینمایی"؟! گلاب به روی ماهت که میگویند لیاقت دیدنش را نداریم، گوز را به شقیقه ربط میدهند و ملت را بی‌ خانمان عالم میکنند! آبرو دزدی میکنند و قضاوت بر عهده ریش کثیفان می‌گذرند

خدایا، این حق را چگونه به این آقایان دادی که من هم می‌خواهم. خدایا، "دزدی" کنم بلندگو میدهی‌ دستم یا "تجاوز"؟! خدایا "دروغ" برایت ببافم به محضرت راه پیدا می‌کنم یا "فتنه"؟! خدایا "عبوسی" کنم عهده‌دار مردمت میشوم یا "آدمکشی"؟! خدایا "خشم" بر بندگانت روا دارم مایه دار این دنیایت میشوم یا "نزول" گیرشان کنم؟! خدایا، "تندروی" کنم پست نا تمام دولتی مرا میدهی‌ یا "کوچک فهمی‌"؟! خدایا

خدایا خوابی‌؟! یا خود را به خواب زده‌ای؟! خدایا اصلا میدانی چه میگویم یا تدارکات و آماده سازی بهشت و راهی‌ کردن "مهدی"جان یاد ما را از خاطرت برده! خدایا با توام! خدایا هستی‌ یا از اول هم نبودی؟

این نیایش در اعتراض به آنچه است که اینجا بین شده. طاقت دارید ببینید

Monday, 16 January 2012

A seperation!

And the winner is, ... , From Iran, A Seperation, Asghar Farhadi.

And yessSSsss... This is the good news of today. We haven't had such a victory for a while. Many years ago we had our hopes on football and nothing ever happened, we were delightful of our volleyball and again something in the middle went wrong, we were proud of our weight lifters but stories went political and funny, we were very sure of our wrestlers again gossips and stories ruined the whole hope. It seems anywhere politicians could have a contribution they did their best.

But cinema, the art they were trying to suppress, especially recently, have suddenly done it for us and today, we are the most proud nation in the world for something we have today, and not something which ages four thousand years.

And how beautiful this man, Asghar Farhadi, walks to the stage and simply gives the message: "Truly Peace-Loving People". What we were hoping our politicians say to the world, was told by him. Thank you Asghar Farhadi.

Thursday, 12 January 2012

I have submitted! :)

You know what?! If there is anyone who was reading my blog and had noticed that I was busy writing a PhD thesis, today I have good news for you and that is: I have submitted my thesis for the final viva! It's good news believe me! But I only don't know why I am not very excited! It seems the stress of PhD is a never ending stress. It makes sense: after more than a year stressing yourself about it , it is not going to go away in one day, it needs time.

Anyway, it was all good and getting better. Until I noticed ... .

You know what, I think I am getting used to it. I gave a massive amount of hope and love and calmness to two people for their viva date. I didnt do that to get anything back, but now, knowing that the one who have been helping me and could gave me hope before my viva is going to be away...

It's getting a repetitive story: first the birthday, now the viva,;there are days to come that I'm not sure if I can count him in anymore.

Maybe these are what I should consider while I want to choose  the path. Wait for someone who might not be there, not his choice. Or wait for someone who will be there, his complete solid choice.
Anyway, I have submitted and don't want to distract myself from the happiness.
Well done me! :)

Monday, 12 December 2011

روز حقوق بشر


در گیرو داره استراحت اجباریه انتظاری، در این مورد اگر سوالی هست می‌تونم توضیح بدم، آخر هفته مشغول استراحت و دید و بازدید بودیم که یادمون رفت شنبه، ۱۰ دسامبر، روز جهانی حقوق بشر بود. خوشبختانه سری زدیم به دوست وبلاگ نویسی و ایشون مطلبی نوشته بودند که نه تنها یادمون آورد شنبه روز مهمی بوده، حداقل روی کاغذ، حتا چیزای جدید هم دیدیم و یاد گرفتیم

در موازات روزهای خستگی‌ آور تز‌ دکترا نوشتن، و با توجه به علاقه‌های شخصی‌، چند باری به طور خیلی‌ جدی فکر کردم که بیا و بعد دکترا بریم سازمان ملل کار کنیم و سنگ حقوق بشر و فقر به سینه بزنیم. بسیار زیاد وبسایت سازمان ملل رو بالا و پایین کردم که چطور می‌شه توی این سازمان بزرگ ایده آلیست پر حرف هیچکاره‌ استخدام شد. جای شما خالی‌ آنقدر بند و تبصره و محدودیتهای سنی به چشمم اومد که بی‌خیال شدم دنبال اصل قضیه بگردم. هنوزم برام سواله که یعنی‌ اونهایی که سازمان ملل کار می‌کنن همه از ۲۰سالگی میدونستن که میخوان اونجا کار کنن؟
بگذریم، توی همین گیر و دار، قرارداد اصلی حقوق بشر رو به فارسی پیدا کردمو، چند مورد اول رو خوندم و باقیش رو ذخیره کردم توی حافظهٔ کامپیوترم و گفتم ایشالا دوباره میام جدیتر میخونمت. حالا هم هر چی‌ می‌گردم پیداش کنم انگار خبری ازش نیست که نیست.
باز هم بگذریم، فکر می‌کنم حرف زدن من اونقدری تاثیر گذر نیست، حداقل نه بیشتر از ویدئویی که پایین گذشتم. یه نگاهی‌ بندازین و تا آخر نگاه کنین. مفیده. شرمند که فارسی نیست، زبان امپریلیستی انگلیسی‌ همه چیز رو تحت شعاع خودش در آورده

روز جهانی حقوق بشر، با تاخیر، ایی‌.... مبارک؟! بدرود؟! به یاد باد؟

این هم لینک ویدئو



Saturday, 19 November 2011

بگذر موهایم خاک بخورد

http://www.upi.com/News_Photos/Features/Bizarre-World/1321/42/?ref=ma
چند وقتیست که اهالی کشور عزیز رهسپار مناطق گرم و صحرایی میشن تا یک آب و هوایی‌ عوض کنند و جایی‌ رو زیارت کرده باشن. توی عکسهایی که دوستان میذارن و وبسایت‌های از داخل تحریم شده نشون میدان، میبینم دخترانی رو که چادرو چاقچور ایرانی‌ رو برداشتن و دارن از هوای گرم و صحرایی لذت می‌برن.
دلم سوخت به حال خودمون که از تنها جاهایی‌ که میتونیم بریم و این تیکه پارچه رو از روی سرمون برداریم، صحراست. انگار خودمون هم دیگه قبول کردیم که این کلّه و موهای ما هوا که نمی‌خوره، حداقل بذار خاک بخور

Friday, 18 November 2011

وظیفهٔ ما، کوتاه و مختصر

بر ماست که ظرفیتمان را بالا ببریم، قدرت پذیرشمان را بالا ببریم! نه پذیرش ِ عقاید و نظرات و شخص شخیص دیگران را، گور پدر دیگران! قدرتِ پذیرش نتایج ِ اعمال و رفتار ِ خودمان را فقط! همین برایمان بس است.
 از یک دوست

Tuesday, 1 November 2011

داداشی

حرف  زیادی برای گفتن ندارم، بیشتر یکی‌ از چشامم پره اشک و یه لبخند کوچولو روی صورتمه. عجب صدای گرمی‌ داره داداشی که خیلی‌ وقته دلم براش تنگ شده. عجب صدای گرمی‌ داره وقتی‌ حتا بهم میگه تو قدیو حرفهای ما ها‌رو گوش نمیکنی‌ تا اینکه خودت تصمیم بگیری. صداش گرم وقتی‌ میگه تو دیوونه ای. صداش گرمه وقتی‌ میگه دیگه برو می‌خوام برم بخوابم، انگار نه انگار که این اونه که به  من زنگ زده! صداش گرمه وقتی‌ بهم میگه تو نمی‌فهمی، چون پزشکی‌ نمیخونی

لامذهب عجب چیزیه این برادر خواهری رو توی غربت تحمل کردن! دلم تنگه برات داداشی

Sunday, 30 October 2011

بارونه تهرانی‌

مامان میگه تهران یک هفته است داره بارون میاد. نمیدونی چه خبره! این شهرهم که بارون بیاد فلج می‌شه، آدم از زندگی‌ میافته
بی‌بی‌سی یک آلبوم عکس گذاشته "بارش باران پاییزی در تهران": خیابونای خیس و مردم چتر به دست و اتوبان مدرّس با ترافیکی بی‌ انتها از ماشینهای ساکن و آدمهای عبوس توی ماشین
چقدر دلم می‌خواست توی این بارون تهران باشم! توی اون ترافیک توی ماشینم نشسته باشم و حرص بخورم از این صف بی‌ انتهای ماشین! چقدر دلم می‌خواست توی یکی‌ از همون اتوبوسهای دربه داغون نشسته باشم و به قطره‌های روی شیشه لبخند بزنم. دلم می‌خواست جزو مردم چتر به دستی‌ باشم که ملتمسانه به راننده‌ها نگاه می‌کنن که توروخدا تند نرین، کل این آب‌ها میریزه روی لباسمون. چقدر دلم می‌خواست برسم خونه و فحشو بد و بی‌ راه بگم به این ابر پایتخت که حتا یه بارونه کوچیکم کل شهر رو فلج می‌کنه
آخه میدونین، وطن باشه! حالا می‌خواد بارون باشه، ترافیک باشه، جنگ باشه، هر چی‌ که باشه، بازم دل‌ براش میره
لینک به عکسهای بی‌بی‌سی

Friday, 28 October 2011

چه کنیم اگه زندگی‌ داره حالمونو میگیره؟

 
چند وقتیه زندگی‌ اون شلنگ معروفشو باز کرده رومو گلاب به روتون، معطرم کرده حسابی‌. دوست و خانواده و استاد و همخونه و عزیز و غیر عزیز و همه رو کردم تو یه جعبه و هی‌ با چکش میزنم توی سر خودم. توی این گیر و دارِ چه کنم و نکنم، یکی‌ از همین روز‌ها تفألی زدم به گوگل عزیز تا یک چیزکی گیر بیاد که حال و احوالمو خوب کنه. حالا یه لیست از پیشنهادات مثبت گیرم اومده که "چه کنیم اگه زندگی‌ داره حالمونو میگیره؟!". پند اول این متن میگه که "متشکر باش"، نه از اون جوری که عادت داریم بگیم حتا اگه سیلی‌ خوردی به فال نیک‌ بگیر، نه از اونا نه،... از اون نوع که میگه : قبول، همه چیز بده، اما حتما اون ما بین چیزی هم پیدا می‌شه که مثبت باشه و بشه بخاطرش شکری به جا آورد. بر پایه همین پند الکترونیکی‌ تصمیم گرفتم که هر روز یه لیستی از اتفاقات مثبت اطرافم کپی‌ کنم اینجا و هر از گاهی‌ مروری بکنم و بلکه یکم انرژی مثبت خونم به صورت نمایی بره بالا! حالا از امروز که بخوایم صحبت کنم

صبح صبحانه به راه و دوش آب گرم و ناهار آماده که بذارم ته کیفم
امروز برگه حقوق این ماه رو استاد عزیز امضا کرد. ایشالا اجاره یک ماه ازش در بیاد
دوستی‌ کمک کردو‌‌ نمونه‌های منو زیر دستگاه با هم نگاه کردیم. باشد که نتایج مثبتی در آینده به دست آوری‌‌ 
ناهار با دوستان گل گفتیم و گل شنفتیم. از یک سری چیزهایی‌ که باید دوری می‌‌جستم دوری جستم و مثل همیشه مغزم رو خوره نمی‌خوره
دیروز در طی‌ پروسهٔ تز‌، پاراگرافی نوشتم که خودم لذت بردم. هنوز که هنوزه فکر می‌کنم چقدر خوب اون قسمت رو توضیح دادم، یا شایدم خوب پیچوندم.
همخونهٔ عزیز دیشب شام سالاد درست کرده بود. هرچند سالاد ته دل من رو هم نمی‌گیره، اما دستش طلا

دیگه جونم براتون بگه که فکر کنم همین‌ها به اندازهٔ کافی‌ اطلاعات مثبت باشه.تا فردا که ایشالا پر از اتفاقای مثبت دیگه باشه: گوش جان می‌سپاریم به این آهنگ



Friday, 7 October 2011

Famous Blue Raincoat

It's four in the morning, the end of december
I'm writing you now just to see if you're better
New York is cold, but I like where I'm living
There's music on Clinton Street all through the evening.

I hear that you're building your little house deep in the desert
You're living for nothing now, I hope you're keeping some kind of record.

Yes, and Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
Did you ever go clear?


Ah, the last time we saw you you looked so much older
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder
You'd been to the station to meet every train
And you came home without Lili Marlene

And you treated my woman to a flake of your life
And when she came back she was nobody's wife.

Well I see you there with the rose in your teeth
One more thin gypsy thief
Well I see Jane's awake --

She sends her regards.
And what can I tell you my brother, my killer
What can I possibly say?
I guess that I miss you, I guess I forgive you
I'm glad you stood in my way.

If you ever come by here, for Jane or for me
Your enemy is sleeping, and his woman is free.

Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes
I thought it was there for good so I never tried.

And Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear

-- Sincerely, L. Cohen

Link to the song

Friday, 30 September 2011

خسته ام


خیلی‌ وقته که خسته ام! خیلی‌ وقته

این تز‌ دکترا نوشتن خداییش کار طاقت فرساییه! بد تر از همه اینه که اگه می‌خوای بنویسی‌ و تموم بشه باید فوکوس کنی‌! برای فوکوس کردن هم باید خیلی‌ کارهارو کنار بذاری، کارهارو کنار گذاشتن مساوی با آدمهارو کنار گذاشتن! و آدمهارو کنار گذاشتن مساوی با تنها شدن

وقتی‌ تنها میشی‌ یعنی‌ دیگه فیسبوکت کسی‌ برات کامنت نمیذاره، یعنی‌ دیگه کسی‌ برات پیغام نمیذاره، یعنی‌ کسی‌ توی عکسها تگت نمی‌کنه، یعنی‌ ایمیل نداری، یعنی‌ موبایلت پیغام نداره، یعنی‌ در طول یک آخر هفته موبایلت اصلا زنگ نمی‌خوره

یعنی‌ دلت تنگه! یعنی‌ خسته‌ای! یعنی‌ کار داری ولی‌ استراحت لازم داری، یعنی‌ نمیتونی‌ استراحت کنی‌ چون کلی‌ کار داری، یعنی‌ نمی‌خوای بری خونه چون حوصلهٔ همخونَتو نداری، یعنی‌ گرسنت نیست اما خیلی‌ وقته چیزی نخوردی! یعنی‌ دلت تنگه اما مامان و بابات هنوز برنامه ندارن که بیان، یعنی‌ دوست داری که استادت تزتو بخونه اما نمیخونه، یعنی‌ مشکلات متعدد داری اما حتا دیگه راه حل هم نداری! یعنی‌ از همهٔ آدمهای دوروبرت هر چی‌ برات مونده لبخند و حالم خوبه و شرمنده، نمیتونم بیرون بیام و آخر هفتهٔ خوبی‌ داشته بشینه


آخر هفتهٔ خوبی‌ داشته باشین

http://www.flickr.com/photos/24939922@N05/5090289878/عکس از