Popular Posts
-
یه روزی از اون روزهای دانشجویی بابل، خونه بودیم و شامی میپختیم که نوش جون کنیم. دقیق یادم نمیاد چی بود اما یادمه اوضاع احوالم خوب نبود و ...
-
حرف زیادی برای گفتن ندارم، بیشتر یکی از چشامم پره اشک و یه لبخند کوچولو روی صورتمه. عجب صدای گرمی داره داداشی که خیلی وقته دلم براش تن...
-
من عاشق هدیه خریدنم، یکی از چیزایی که روم خیلی تاثیر گذاشت جملهای توی کتاب زندگی دانیل استیل بود که میگفت: دانیل استیل به هدیه خریدن ...
-
Another boring day, surfing the famous web; This time I had a bit of clue and was looking for "Positive thoughts". I got into a bl...
Friday, 18 November 2011
Tuesday, 1 November 2011
داداشی
حرف زیادی برای گفتن ندارم، بیشتر یکی از چشامم پره اشک و یه لبخند کوچولو روی صورتمه. عجب صدای گرمی داره داداشی که خیلی وقته دلم براش تنگ شده. عجب صدای گرمی داره وقتی حتا بهم میگه تو قدیو حرفهای ما هارو گوش نمیکنی تا اینکه خودت تصمیم بگیری. صداش گرم وقتی میگه تو دیوونه ای. صداش گرمه وقتی میگه دیگه برو میخوام برم بخوابم، انگار نه انگار که این اونه که به من زنگ زده! صداش گرمه وقتی بهم میگه تو نمیفهمی، چون پزشکی نمیخونی
لامذهب عجب چیزیه این برادر خواهری رو توی غربت تحمل کردن! دلم تنگه برات داداشی
لامذهب عجب چیزیه این برادر خواهری رو توی غربت تحمل کردن! دلم تنگه برات داداشی
Sunday, 30 October 2011
بارونه تهرانی
مامان میگه تهران یک هفته است داره بارون میاد. نمیدونی چه خبره! این شهرهم که بارون بیاد فلج میشه، آدم از زندگی میافته
بیبیسی یک آلبوم عکس گذاشته "بارش باران پاییزی در تهران": خیابونای خیس و مردم چتر به دست و اتوبان مدرّس با ترافیکی بی انتها از ماشینهای ساکن و آدمهای عبوس توی ماشین
چقدر دلم میخواست توی این بارون تهران باشم! توی اون ترافیک توی ماشینم نشسته باشم و حرص بخورم از این صف بی انتهای ماشین! چقدر دلم میخواست توی یکی از همون اتوبوسهای دربه داغون نشسته باشم و به قطرههای روی شیشه لبخند بزنم. دلم میخواست جزو مردم چتر به دستی باشم که ملتمسانه به رانندهها نگاه میکنن که توروخدا تند نرین، کل این آبها میریزه روی لباسمون. چقدر دلم میخواست برسم خونه و فحشو بد و بی راه بگم به این ابر پایتخت که حتا یه بارونه کوچیکم کل شهر رو فلج میکنه
آخه میدونین، وطن باشه! حالا میخواد بارون باشه، ترافیک باشه، جنگ باشه، هر چی که باشه، بازم دل براش میره
لینک به عکسهای بیبیسی
بیبیسی یک آلبوم عکس گذاشته "بارش باران پاییزی در تهران": خیابونای خیس و مردم چتر به دست و اتوبان مدرّس با ترافیکی بی انتها از ماشینهای ساکن و آدمهای عبوس توی ماشین
چقدر دلم میخواست توی این بارون تهران باشم! توی اون ترافیک توی ماشینم نشسته باشم و حرص بخورم از این صف بی انتهای ماشین! چقدر دلم میخواست توی یکی از همون اتوبوسهای دربه داغون نشسته باشم و به قطرههای روی شیشه لبخند بزنم. دلم میخواست جزو مردم چتر به دستی باشم که ملتمسانه به رانندهها نگاه میکنن که توروخدا تند نرین، کل این آبها میریزه روی لباسمون. چقدر دلم میخواست برسم خونه و فحشو بد و بی راه بگم به این ابر پایتخت که حتا یه بارونه کوچیکم کل شهر رو فلج میکنه
آخه میدونین، وطن باشه! حالا میخواد بارون باشه، ترافیک باشه، جنگ باشه، هر چی که باشه، بازم دل براش میره
لینک به عکسهای بیبیسی
Friday, 28 October 2011
چه کنیم اگه زندگی داره حالمونو میگیره؟
چند وقتیه زندگی اون شلنگ معروفشو باز کرده رومو گلاب به روتون، معطرم کرده حسابی. دوست و خانواده و استاد و همخونه و عزیز و غیر عزیز و همه رو کردم تو یه جعبه و هی با چکش میزنم توی سر خودم. توی این گیر و دارِ چه کنم و نکنم، یکی از همین روزها تفألی زدم به گوگل عزیز تا یک چیزکی گیر بیاد که حال و احوالمو خوب کنه. حالا یه لیست از پیشنهادات مثبت گیرم اومده که "چه کنیم اگه زندگی داره حالمونو میگیره؟!". پند اول این متن میگه که "متشکر باش"، نه از اون جوری که عادت داریم بگیم حتا اگه سیلی خوردی به فال نیک بگیر، نه از اونا نه،... از اون نوع که میگه : قبول، همه چیز بده، اما حتما اون ما بین چیزی هم پیدا میشه که مثبت باشه و بشه بخاطرش شکری به جا آورد. بر پایه همین پند الکترونیکی تصمیم گرفتم که هر روز یه لیستی از اتفاقات مثبت اطرافم کپی کنم اینجا و هر از گاهی مروری بکنم و بلکه یکم انرژی مثبت خونم به صورت نمایی بره بالا! حالا از امروز که بخوایم صحبت کنم
صبح صبحانه به راه و دوش آب گرم و ناهار آماده که بذارم ته کیفم
امروز برگه حقوق این ماه رو استاد عزیز امضا کرد. ایشالا اجاره یک ماه ازش در بیاد
دوستی کمک کردو نمونههای منو زیر دستگاه با هم نگاه کردیم. باشد که نتایج مثبتی در آینده به دست آوری
ناهار با دوستان گل گفتیم و گل شنفتیم. از یک سری چیزهایی که باید دوری میجستم دوری جستم و مثل همیشه مغزم رو خوره نمیخوره
دیروز در طی پروسهٔ تز، پاراگرافی نوشتم که خودم لذت بردم. هنوز که هنوزه فکر میکنم چقدر خوب اون قسمت رو توضیح دادم، یا شایدم خوب پیچوندم.
همخونهٔ عزیز دیشب شام سالاد درست کرده بود. هرچند سالاد ته دل من رو هم نمیگیره، اما دستش طلا
دیگه جونم براتون بگه که فکر کنم همینها به اندازهٔ کافی اطلاعات مثبت باشه.تا فردا که ایشالا پر از اتفاقای مثبت دیگه باشه: گوش جان میسپاریم به این آهنگ
دیروز در طی پروسهٔ تز، پاراگرافی نوشتم که خودم لذت بردم. هنوز که هنوزه فکر میکنم چقدر خوب اون قسمت رو توضیح دادم، یا شایدم خوب پیچوندم.
همخونهٔ عزیز دیشب شام سالاد درست کرده بود. هرچند سالاد ته دل من رو هم نمیگیره، اما دستش طلا
دیگه جونم براتون بگه که فکر کنم همینها به اندازهٔ کافی اطلاعات مثبت باشه.تا فردا که ایشالا پر از اتفاقای مثبت دیگه باشه: گوش جان میسپاریم به این آهنگ
Friday, 7 October 2011
Famous Blue Raincoat
It's four in the morning, the end of december
I'm writing you now just to see if you're better
New York is cold, but I like where I'm living
There's music on Clinton Street all through the evening.
I hear that you're building your little house deep in the desert
You're living for nothing now, I hope you're keeping some kind of record.
Yes, and Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
Did you ever go clear?
Ah, the last time we saw you you looked so much older
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder
You'd been to the station to meet every train
And you came home without Lili Marlene
And you treated my woman to a flake of your life
And when she came back she was nobody's wife.
Well I see you there with the rose in your teeth
One more thin gypsy thief
Well I see Jane's awake --
She sends her regards.
And what can I tell you my brother, my killer
What can I possibly say?
I guess that I miss you, I guess I forgive you
I'm glad you stood in my way.
If you ever come by here, for Jane or for me
Your enemy is sleeping, and his woman is free.
Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes
I thought it was there for good so I never tried.
And Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
-- Sincerely, L. Cohen
Link to the song
I'm writing you now just to see if you're better
New York is cold, but I like where I'm living
There's music on Clinton Street all through the evening.
I hear that you're building your little house deep in the desert
You're living for nothing now, I hope you're keeping some kind of record.
Yes, and Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
Did you ever go clear?
Ah, the last time we saw you you looked so much older
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder
You'd been to the station to meet every train
And you came home without Lili Marlene
And you treated my woman to a flake of your life
And when she came back she was nobody's wife.
Well I see you there with the rose in your teeth
One more thin gypsy thief
Well I see Jane's awake --
She sends her regards.
And what can I tell you my brother, my killer
What can I possibly say?
I guess that I miss you, I guess I forgive you
I'm glad you stood in my way.
If you ever come by here, for Jane or for me
Your enemy is sleeping, and his woman is free.
Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes
I thought it was there for good so I never tried.
And Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
-- Sincerely, L. Cohen
Link to the song
Friday, 30 September 2011
خسته ام

خیلی وقته که خسته ام! خیلی وقته
این تز دکترا نوشتن خداییش کار طاقت فرساییه! بد تر از همه اینه که اگه میخوای بنویسی و تموم بشه باید فوکوس کنی! برای فوکوس کردن هم باید خیلی کارهارو کنار بذاری، کارهارو کنار گذاشتن مساوی با آدمهارو کنار گذاشتن! و آدمهارو کنار گذاشتن مساوی با تنها شدن
وقتی تنها میشی یعنی دیگه فیسبوکت کسی برات کامنت نمیذاره، یعنی دیگه کسی برات پیغام نمیذاره، یعنی کسی توی عکسها تگت نمیکنه، یعنی ایمیل نداری، یعنی موبایلت پیغام نداره، یعنی در طول یک آخر هفته موبایلت اصلا زنگ نمیخوره
یعنی دلت تنگه! یعنی خستهای! یعنی کار داری ولی استراحت لازم داری، یعنی نمیتونی استراحت کنی چون کلی کار داری، یعنی نمیخوای بری خونه چون حوصلهٔ همخونَتو نداری، یعنی گرسنت نیست اما خیلی وقته چیزی نخوردی! یعنی دلت تنگه اما مامان و بابات هنوز برنامه ندارن که بیان، یعنی دوست داری که استادت تزتو بخونه اما نمیخونه، یعنی مشکلات متعدد داری اما حتا دیگه راه حل هم نداری! یعنی از همهٔ آدمهای دوروبرت هر چی برات مونده لبخند و حالم خوبه و شرمنده، نمیتونم بیرون بیام و آخر هفتهٔ خوبی داشته بشینه
آخر هفتهٔ خوبی داشته باشین
Wednesday, 31 August 2011
Home sickness!
I used to call home sometimes and if there was a party or my parents had a guest I used to have a big sorrow in my voice and start dropping tears and not being able to have a proper conversation. I used to petend that I cannot here them or cut off the line and call them back in five minutes and tell them that the lines are not very good.
But now, just now, I think I managed not to cry behind the phone and keep my voice happy. It's hard, really hard... but I think time gives you such a strength.
It's hard but time heals pains...
But now, just now, I think I managed not to cry behind the phone and keep my voice happy. It's hard, really hard... but I think time gives you such a strength.
It's hard but time heals pains...
Subscribe to:
Posts (Atom)


