Popular Posts
-
یه روزی از اون روزهای دانشجویی بابل، خونه بودیم و شامی میپختیم که نوش جون کنیم. دقیق یادم نمیاد چی بود اما یادمه اوضاع احوالم خوب نبود و ...
-
حرف زیادی برای گفتن ندارم، بیشتر یکی از چشامم پره اشک و یه لبخند کوچولو روی صورتمه. عجب صدای گرمی داره داداشی که خیلی وقته دلم براش تن...
-
من عاشق هدیه خریدنم، یکی از چیزایی که روم خیلی تاثیر گذاشت جملهای توی کتاب زندگی دانیل استیل بود که میگفت: دانیل استیل به هدیه خریدن ...
-
Another boring day, surfing the famous web; This time I had a bit of clue and was looking for "Positive thoughts". I got into a bl...
Friday, 7 October 2011
Famous Blue Raincoat
I'm writing you now just to see if you're better
New York is cold, but I like where I'm living
There's music on Clinton Street all through the evening.
I hear that you're building your little house deep in the desert
You're living for nothing now, I hope you're keeping some kind of record.
Yes, and Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
Did you ever go clear?
Ah, the last time we saw you you looked so much older
Your famous blue raincoat was torn at the shoulder
You'd been to the station to meet every train
And you came home without Lili Marlene
And you treated my woman to a flake of your life
And when she came back she was nobody's wife.
Well I see you there with the rose in your teeth
One more thin gypsy thief
Well I see Jane's awake --
She sends her regards.
And what can I tell you my brother, my killer
What can I possibly say?
I guess that I miss you, I guess I forgive you
I'm glad you stood in my way.
If you ever come by here, for Jane or for me
Your enemy is sleeping, and his woman is free.
Yes, and thanks, for the trouble you took from her eyes
I thought it was there for good so I never tried.
And Jane came by with a lock of your hair
She said that you gave it to her
That night that you planned to go clear
-- Sincerely, L. Cohen
Link to the song
Friday, 30 September 2011
خسته ام

خیلی وقته که خسته ام! خیلی وقته
این تز دکترا نوشتن خداییش کار طاقت فرساییه! بد تر از همه اینه که اگه میخوای بنویسی و تموم بشه باید فوکوس کنی! برای فوکوس کردن هم باید خیلی کارهارو کنار بذاری، کارهارو کنار گذاشتن مساوی با آدمهارو کنار گذاشتن! و آدمهارو کنار گذاشتن مساوی با تنها شدن
وقتی تنها میشی یعنی دیگه فیسبوکت کسی برات کامنت نمیذاره، یعنی دیگه کسی برات پیغام نمیذاره، یعنی کسی توی عکسها تگت نمیکنه، یعنی ایمیل نداری، یعنی موبایلت پیغام نداره، یعنی در طول یک آخر هفته موبایلت اصلا زنگ نمیخوره
یعنی دلت تنگه! یعنی خستهای! یعنی کار داری ولی استراحت لازم داری، یعنی نمیتونی استراحت کنی چون کلی کار داری، یعنی نمیخوای بری خونه چون حوصلهٔ همخونَتو نداری، یعنی گرسنت نیست اما خیلی وقته چیزی نخوردی! یعنی دلت تنگه اما مامان و بابات هنوز برنامه ندارن که بیان، یعنی دوست داری که استادت تزتو بخونه اما نمیخونه، یعنی مشکلات متعدد داری اما حتا دیگه راه حل هم نداری! یعنی از همهٔ آدمهای دوروبرت هر چی برات مونده لبخند و حالم خوبه و شرمنده، نمیتونم بیرون بیام و آخر هفتهٔ خوبی داشته بشینه
آخر هفتهٔ خوبی داشته باشین
Wednesday, 31 August 2011
Home sickness!
But now, just now, I think I managed not to cry behind the phone and keep my voice happy. It's hard, really hard... but I think time gives you such a strength.
It's hard but time heals pains...
Tuesday, 12 July 2011
Monday, 4 July 2011
هدیه

من عاشق هدیه خریدنم، یکی از چیزایی که روم خیلی تاثیر گذاشت جملهای توی کتاب زندگی دانیل استیل بود که میگفت: دانیل استیل به هدیه خریدن خیلی اهمیّت میداد و همیشه هدیههای به جا و مناسبی میخرید. اینجوری شد که شروع کردم برای مامان و بابا و برادرها به جای پول دادن، کادوی تولّد خریدن، و برای همهٔ دوستان دوران راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه هم راسم کردیم که کادو بخریم و من حاضر بودم مسولیتشو به عهده بگیرم. اومدیم اینور دنیا، بحث کادو خریدن چندین بار شده بود بحث انتقادی گروه. یکی از همین بارها، توی همین بحثها دوستی به من گفت تو برای همه کادو میخری چون سنگ خودتو سینه میزنی، گفت تو کادو میخری چون میخوای خودت کادوی خوب بگیری!!! یه دونه از همون چاقوهای معروف که توی سینهٔ آدم میزنن خورد به سینهٔ من! خاک بر سری به خودم فرستادم که من احمق چرا برای کادوی همین آدم اون همه وقت صرف کردم! از اون به بعد فهمیدم که این دوست و خیلیهای دیگه که اون شب سکوت کردن لیاقت زحمت من رو ندارند. هر از گاهی غمش میاد به دلم، لبخند تلخی میزنمو سعی میکنم دوباره فراموشش کنم. پست این عزیز رو اینجا اضافه کنم، با کمی کاستی از متن اصلی
امروز یکی از پستهای کسی در فیسبوک از زحمت پسرش برای سوغاتی خریدن صحبت میکنه و چقدر قشنگ این پسر حرفی رو میزنه که من دو سال توی ذهنم دوست دارم به همهٔ آدمهایی که نفهمیدن چرا دوست دارم برای کادو خریدن وقت بذارم بگم!
*****
از سفر برگشته است با هدیه هایی متفاوت که بیشتر سهمِ خودش و بخشی از آن سهمِ من است....
می گویم؛ مگر قرار نبود همه ی پول ها را خرج نکنی. می گوید؛ پول سفرم هدیه دایی جون محسن بود اما انگار مادرها عادت دارند برای هدیه ی بچه هایشان هم نقشه بکشند در حالی که من در ایتالیا نیمی از لذتم خریدنِ همین هدیه ها بود.
دهانم را می بندد با هدیه ای که متفاوت است. قلمی به شکل پر با جوهری برای نوشتن.
می گوید؛ همه بچه ها برای مادرهایشان لباس و شکلات خریدند اما برای من هدیه خریدن یعنی که خودم هم لذت ببرم. یعنی هدیه نمی خرم چون باید هدیه بخرم. از انتخابِ هدیه است که لذت می برم. تنها کسی بودم که مادرم نویسنده بود برای همین بیشتر از همه لذت بردم چون باید وقت بیشتری را صرف می کردم تا هدیه ام را انتخاب کنم. می گوید؛ حتی دوستانم از انتخابِ من لذت بردند حالا تو بگو کدام بهتر است اینکه تو برای هدیه ای که دایی جون محسن داده بود تا خرج کنم نقشه کشیدی یا نقشه ای که من برای خریدنِ هدیه کشیدم؟
باور کنیم نسلِ پیشِ رو نه تنها هیچ حرفِ زوری را از مادرانش نمی پذیرد بلکه راه و رسمِ زور گفتن به مادران به زبانی زیبا و رفتاری نیکو را هم خوب بلد است.....
زورِ زیبای هر کودکی بیشتر از زبانِ زورِ مادرانی است که به هدیه ها هم معامله گر می نگرند. برایش می گویم که من برای هدیه اش نقشه نکشیدم می خواستم اگر پول اضافه ای برگردانده باشد خرجِ خودش کنم می گوید: لذتِ انتخابِ این قلم و جوهر بیشتر از خرجی است که تو می خواستی برایم بکنی چون حس خوبی داشت وقتی یک لحظه به ذهنم جرقه زد که چه باید بخرم برای مادرم که روزنامه نگار است....
اگر این جمله را یک فیلسوف بزرگ گفته بود مشقش می کردم اما چون پسرکی نوجوان و سرخوش می گوید پشت گوش می اندازم چون ما عادت داریم برای رهایی از رودربایستی ها سوغات و هدیه بخریم و یادمان می رود که فلسفه ی هدیه خریدن چیست...
هدیه می خرم نه برای اینکه باید هدیه بخرم، از انتخاب هدیه هم باید لذت برد...دلم پر از وسوسه شد که برای مادرم هدیه ای انتخاب کنم و ببرم به همان خانه ای که ...
Tuesday, 21 June 2011
title ندارد
یه روزی از اون روزهای دانشجویی بابل، خونه بودیم و شامی میپختیم که نوش جون کنیم. دقیق یادم نمیاد چی بود اما یادمه اوضاع احوالم خوب نبود و احساس میکردم که پنج نفری که دوستامن ازم فاصله گرفتن، فرسنگها! یادمه اونروزا حرفهای قشنگمونو مینوشتیم واسهٔ هم؛ چندنفری روی زمین دراز میکشیدیمو دفتر جلومون بود و مینوشتیمو مینوشتیم. زینب آلو اومد کنارمو نوشت: خانوم بیک چشه؟ نوشتم: نمیدونم، چرا همه ازم فاصله دارن؟ انگار دیگه باهام نیستن نوشت: نمیدونم، شاید این حق به جانبدریی که توی نگاهته، توی حرفاته، توی لحنته، که همش فکر میکنی درست میگی نوشت و رفت. انگار یه چیزی هلکّی افتاد رو سرم! دنیا بود؟! خودم بودم؟! خیالاتم بود؟! نمیدونم، ولی یادمه خیلی سنگین بود. لهم کرد، داغونم کرد. پیش خودم فکر کردم من که همیشه از اعتماد به نفس کم دارم؟! من که خیلی وقتها حرفهامو میخورم چون نمیدونم درسته یا غلطه؟! یعنی چی؟! یعنی من مغرورم؟! این غروره؟! من از غرور متنفرم! چرا من اینجوری به نظر میام که همیشه حق با منه؟! یعنی من فقط اینجوری به نظر میام یا واقعا اینجوری فکر میکنم؟! یعنی من نمیدونم که چه جوری فکر میکنم؟ چند وقتیه توی چشمای دوستی و توی حرفهاش احساس میکنم کهای بابا، این آدم اعصاب آدمو خورد میکنه با این حق به جانبداری و نگاه عاقل اندر سفیهش. آخه این آدم فکر میکنه کیه که به حرفهای من و بقیه نگاه عاقل اندر سفیه میندازه و یه روز به من میگه به اون بلوغ فکری رسیدیو فرداش با نگاهش بهم میگه چه ابلهانه فکر میکنی. یاد زینب آلو افتادمو اونروز خزیده توی خونه صد دستگاهِ بابل. تازه فهمیدم زینب آلو چی میگفت تازه فهمیدم به همون اندازه که من امروز سعی میکنم با این دوست عزیز کمتر حرف بزنم که نگاهش و لحنش اذیتم نکنه، اون روز هم آلو و زیزی و غزی و نورالدین تصمیم گرفته بودن که ازم فاصله بگیرن. تازه فهمیدم که به همون اندازه که من از اثرات مضرّه نگاهم و لحنم بیخبر بودم، دوست عزیزم هم خبر نداره که نگاهش و لحنش با من و بقیه چه میکنه. تازه فهمیدم که من و این دوست چقدر شبیهیم و چقدر میتونیم به هم کمک کنیم
روزگاری گذشته و زینب آلو منو گذاشت کنج خاطرات تلخشو، زیزی و غزی و نورالدین هم هر چه کردند حداقل امروز پیغام فیسبوکی بهم میزنیم و هر از گاهی حالی از هم میپرسیم. اما همچنان هروقت هر حرفی میزنم ترس اینو دارم که نکنه
حالا هنوز نمیدونم که چه طور میشه هم به آدامها بگیم که بابا ما خیار چنبر نیستیم و توی این دنیا یه چیزایی هست که بلدیم و دوست داریم که دونسته هامونو به اشتراک بذاریم و از مال شما هم استفاده کنیم، و در این حال تو دهنی "شماها هیچی بلد نیستین" بهشون نزنیم. هنوز نمیدونم چطور میتونم به دوست عزیز بگم که ببین به همون اندازه که تو فکر میکنی من احمقم من هم فکر میکنم تو خیلی بلدی، اما قرار نیست که همه مثل هم فکر کنیم و باورهای نادرست من برای تو برای خودم درست نباشه. هنوز نمیدونم چطوری میشه این تعادل "من میدونم اما نمیدونم" رو برقرار کرد
زینب آلو، من از جزو دوستای قدیمیت پاک شدم و به بچهها گفتی به آسا نگین که "رئیسه انجمن صنفی" اومده لندن؛ نمیدونم خاطره هارو هم پاک کردی یا نه، اما من نگهشون داشتم و هر بار که نگاه میکنم کلی برات آرزوی خوشبختی میکنم. به مامان عزیزت هم کلی سلامه منو برسون
Wednesday, 25 May 2011
Change?!
I'm trying very hard to continue my work on my PhD write up and the stupid literature review chapter but hey, it is not as attractive as the gossip culture of facebook or the time consuming aimless web surfing. Following a friend's link on facebook yesterday I got introduced into the new song of Shadmehr Aghili one of the Iranian musicians who, like others, flew away from Iran and produced much and much better as he found the freedom.
Surfing the addictive youtube, I started listening to the old songs of him and remembering the past. Not to get into details, I noticed some of the songs are not making sense to me as they used to do. I had good times with many of them, singing them loud with friends while driving in long busy highways of Iran, aimless, young, happy and smiley.
Am I getting too old and loosing my senses?! or it's just the busy adult life my mum was telling me about and I never thought it might happen to me?!
In the memory of good old friends, Sepideh, Delaram, Morvarid, Sarah and the new bride, Mona.