Popular Posts

Wednesday, 31 August 2011

Home sickness!


I used to call home sometimes and if there was a party or my parents had a guest I used to have a big sorrow in my voice and start dropping tears and not being able to have a proper conversation. I used to petend that I cannot here them or cut off the line and call them back in five minutes and tell them that the lines are not very good.

But now, just now, I think I managed not to cry behind the phone and keep my voice happy. It's hard, really hard... but I think time gives you such a strength.
It's hard but time heals pains...

Monday, 4 July 2011

هدیه


من عاشق هدیه خریدنم، یکی‌ از چیزایی‌ که روم خیلی‌ تاثیر گذاشت جملهای‌ توی کتاب زندگی‌ دانیل استیل بود که میگفت: دانیل استیل به هدیه خریدن خیلی‌ اهمیّت میداد و همیشه هدیه‌های به جا و مناسبی میخرید. اینجوری شد که شروع کردم برای مامان و بابا و برادرها به جای پول دادن، کادوی تولّد خریدن، و برای همهٔ دوستان دوران راهنمایی‌ و دبیرستان و دانشگاه هم راسم کردیم که کادو بخریم و من حاضر بودم مسولیتشو به عهده بگیرم.

اومدیم اینور دنیا، بحث کادو خریدن چندین بار شده بود بحث انتقادی گروه. یکی‌ از همین بارها، توی همین بحثها دوستی‌ به من گفت تو برای همه کادو میخری چون سنگ خودتو سینه می‌‌زنی، گفت تو کادو میخری چون می‌خوای خودت کادوی خوب بگیری!!! یه دونه از همون چاقوهای معروف که توی سینهٔ‌‌ آدم میزنن خورد به سینهٔ‌‌ من! خاک بر سری به خودم فرستادم که من احمق چرا برای کادوی همین آدم اون همه وقت صرف کردم! از اون به بعد فهمیدم که این دوست و خیلی‌‌های دیگه که اون شب سکوت کردن لیاقت زحمت من رو ندارند. هر از گاهی‌ غمش میاد به دلم، لبخند تلخی‌ میزنمو سعی‌ می‌کنم دوباره فراموشش کنم.


امروز یکی‌ از پستهای کسی‌ در فیسبوک از زحمت پسرش برای سوغاتی خریدن صحبت می‌کنه و چقدر قشنگ این پسر حرفی‌ رو می‌زنه که من دو سال توی ذهنم دوست دارم به همهٔ آدمهایی که نفهمیدن چرا دوست دارم برای کادو خریدن وقت بذارم بگم!

پست این عزیز رو اینجا اضافه کنم، با کمی‌ کاستی از متن اصلی ‌

زورِ زبانِ زیبا بیشتر از زورِ زبانِ معامله گرِ ماست
*****
از سفر برگشته است با هدیه هایی متفاوت که بیشتر سهمِ خودش و بخشی از آن سهمِ من است....
می گویم؛ مگر قرار نبود همه ی پول ها را خرج نکنی. می گوید؛ پول سفرم هدیه دایی جون محسن بود اما انگار مادرها عادت دارند برای هدیه ی بچه هایشان هم نقشه بکشند در حالی که من در ایتالیا نیمی از لذتم خریدنِ همین هدیه ها بود.

دهانم را می بندد با هدیه ای که متفاوت است. قلمی به شکل پر با جوهری برای نوشتن.
می گوید؛ همه بچه ها برای مادرهایشان لباس و شکلات خریدند اما برای من هدیه خریدن یعنی که خودم هم لذت ببرم. یعنی هدیه نمی خرم چون باید هدیه بخرم. از انتخابِ هدیه است که لذت می برم. تنها کسی بودم که مادرم نویسنده بود برای همین بیشتر از همه لذت بردم چون باید وقت بیشتری را صرف می کردم تا هدیه ام را انتخاب کنم. می گوید؛ حتی دوستانم از انتخابِ من لذت بردند حالا تو بگو کدام بهتر است اینکه تو برای هدیه ای که دایی جون محسن داده بود تا خرج کنم نقشه کشیدی یا نقشه ای که من برای خریدنِ هدیه کشیدم؟

باور کنیم نسلِ پیشِ رو نه تنها هیچ حرفِ زوری را از مادرانش نمی پذیرد بلکه راه و رسمِ زور گفتن به مادران به زبانی زیبا و رفتاری نیکو را هم خوب بلد است.....
زورِ زیبای هر کودکی بیشتر از زبانِ زورِ مادرانی است که به هدیه ها هم معامله گر می نگرند. برایش می گویم که من برای هدیه اش نقشه نکشیدم می خواستم اگر پول اضافه ای برگردانده باشد خرجِ خودش کنم می گوید: لذتِ انتخابِ این قلم و جوهر بیشتر از خرجی است که تو می خواستی برایم بکنی چون حس خوبی داشت وقتی یک لحظه به ذهنم جرقه زد که چه باید بخرم برای مادرم که روزنامه نگار است....

اگر این جمله را یک فیلسوف بزرگ گفته بود مشقش می کردم اما چون پسرکی نوجوان و سرخوش می گوید پشت گوش می اندازم چون ما عادت داریم برای رهایی از رودربایستی ها سوغات و هدیه بخریم و یادمان می رود که فلسفه ی هدیه خریدن چیست...
هدیه می خرم نه برای اینکه باید هدیه بخرم، از انتخاب هدیه هم باید لذت برد...دلم پر از وسوسه شد که برای مادرم هدیه ای انتخاب کنم و ببرم به همان خانه ای که ...

لذتِ انتخابِ هدیه به بار می نشیند در دل انسان وقتی برقِ چشمِ کسی که هدیه را از تو می پذیرد ببینی و چه سالهاست ...

Tuesday, 21 June 2011

title ندارد

یه روزی از اون روزهای دانشجویی بابل، خونه بودیم و شامی میپختیم که نوش جون کنیم. دقیق یادم نمیاد چی‌ بود اما یادمه اوضاع احوالم خوب نبود و احساس می‌کردم که پنج نفری که دوستامن ازم فاصله گرفتن، فرسنگها! یادمه اونروزا حرفهای قشنگمونو می‌نوشتیم واسهٔ هم؛ چندنفری روی زمین دراز میکشیدیمو دفتر جلومون بود و مینوشتیمو می‌نوشتیم.

زینب آلو اومد کنارمو نوشت: خانوم بیک چشه؟

نوشتم: نمیدونم، چرا همه ازم فاصله دارن؟ انگار دیگه باهام نیستن

نوشت: نمیدونم، شاید این حق به جانبدریی که توی نگاهته، توی حرفاته، توی لحنته، که همش فکر میکنی‌ درست میگی‌

نوشت و رفت. انگار یه چیزی هلکّی افتاد رو سرم! دنیا بود؟! خودم بودم؟! خیالاتم بود؟! نمیدونم، ولی‌ یادمه خیلی‌ سنگین بود. لهم کرد، داغونم کرد. پیش خودم فکر کردم من که همیشه از اعتماد به نفس کم دارم؟! من که خیلی‌ وقتها حرفهامو میخورم چون نمیدونم درسته یا غلطه؟! یعنی‌ چی‌؟! یعنی‌ من مغرورم؟! این غروره؟! من از غرور متنفرم! چرا من اینجوری به نظر میام که همیشه حق با منه؟! یعنی‌ من فقط اینجوری به نظر میام یا واقعا اینجوری فکر می‌کنم؟! یعنی‌ من نمیدونم که چه جوری فکر می‌کنم؟


روزگاری گذشته و زینب آلو منو گذاشت کنج خاطرات تلخشو، زیزی و غزی و نورالدین هم هر چه کردند حداقل امروز پیغام فیسبوکی بهم می‌زنیم و هر از گاهی‌ حالی‌ از هم میپرسیم. اما همچنان هروقت هر حرفی‌ میزنم ترس اینو دارم که نکنه

چند وقتیه توی چشمای دوستی‌ و توی حرفهاش احساس می‌کنم که‌ای بابا، این آدم اعصاب آدمو خورد می‌کنه با این حق به جانبداری و نگاه عاقل اندر سفیهش. آخه این آدم فکر می‌کنه کیه که به حرفهای من و بقیه نگاه عاقل اندر سفیه میندازه و یه روز به من میگه به اون بلوغ فکری رسیدیو فرداش با نگاهش بهم میگه چه ابلهانه فکر میکنی‌. یاد زینب آلو افتادمو اونروز خزیده توی خونه صد دستگاهِ بابل. تازه فهمیدم زینب آلو چی‌ میگفت

تازه فهمیدم به همون اندازه که من امروز سعی‌ می‌کنم با این دوست عزیز کمتر حرف بزنم که نگاهش و لحنش اذیتم نکنه، اون روز هم آلو و زیزی و غزی و نورالدین تصمیم گرفته بودن که ازم فاصله بگیرن. تازه فهمیدم که به همون اندازه که من از اثرات مضرّه نگاهم و لحنم بی‌خبر بودم، دوست عزیزم هم خبر نداره که نگاهش و لحنش با من و بقیه چه می‌کنه. تازه فهمیدم که من و این دوست چقدر شبیهیم و چقدر میتونیم به هم کمک کنیم

حالا هنوز نمیدونم که چه طور می‌شه هم به آدامها بگیم که بابا ما خیار چنبر نیستیم و توی این دنیا یه چیزایی هست که بلدیم و دوست داریم که دونسته هامونو به اشتراک بذاریم و از مال شما هم استفاده کنیم، و در این حال تو دهنی "شماها هیچی‌ بلد نیستین" بهشون نزنیم. هنوز نمیدونم چطور می‌تونم به دوست عزیز بگم که ببین به همون اندازه که تو فکر میکنی‌ من احمقم من هم فکر می‌کنم تو خیلی‌ بلدی، اما قرار نیست که همه مثل هم فکر کنیم و باورهای نادرست من برای تو برای خودم درست نباشه. هنوز نمیدونم چطوری می‌شه این تعادل "من میدونم اما نمیدونم" رو برقرار کرد


زینب آلو، من از جزو دوستای قدیمیت پاک شدم و به بچه‌ها گفتی‌ به آسا نگین که "رئیسه انجمن صنفی" اومده لندن؛ نمیدونم خاطره هارو هم پاک کردی یا نه، اما من نگهشون داشتم و هر بار که نگاه می‌کنم کلی‌ برات آرزوی خوشبختی‌ می‌کنم. به مامان عزیزت هم کلی‌ سلامه منو برسون

Wednesday, 25 May 2011

Change?!

It's a lovely spring day of English version, sun in the sky, no cloud to show some signs of rain and a cold wind. I was happy to wear shorts and flip flops but whenever the wind blows I think of my wrong decision in the morning!

I'm trying very hard to continue my work on my PhD write up and the stupid literature review chapter but hey, it is not as attractive as the gossip culture of facebook or the time consuming aimless web surfing. Following a friend's link on facebook yesterday I got introduced into the new song of Shadmehr Aghili one of the Iranian musicians who, like others, flew away from Iran and produced much and much better as he found the freedom.

Surfing the addictive youtube, I started listening to the old songs of him and remembering the past. Not to get into details, I noticed some of the songs are not making sense to me as they used to do. I had good times with many of them, singing them loud with friends while driving in long busy highways of Iran, aimless, young, happy and smiley.

Am I getting too old and loosing my senses?! or it's just the busy adult life my mum was telling me about and I never thought it might happen to me?!

In the memory of good old friends, Sepideh, Delaram, Morvarid, Sarah and the new bride, Mona.

Monday, 11 April 2011

نسل آشپزخانه

این پست رو باید قبل‌تر از اینها مینوشتم

برمیگرده به عید، وقتی‌ که رفته بودم ایران. و برمیگرده دقیقا به روز سیزده بدر، وقتی‌ فهمیدم

با فامیل رفته بودیم ویلای یکی‌ دیگه از فامیل. جای قدیمی‌ اما با صفایی‌ بود اطراف تهران و داشتیم می‌رفتیم که خوش بگذرونیم. البته خوش هم گذشت. مثل همهٔ سیزده بدرها، مادرها قابلمه هامونوو غذا مذا رو جم و جور کرده بودن و بارو بندیل و بستیمو رفتیم. منم جاتون خالی‌ آاش رشته‌ای پختم (که باید اعتراف کنم بدترین آشی بود که به عمرم پخته بودم) و بردیم. اونجا مثل همیشه، خانوما از وقتی‌ رسیدن تو آشپزخونه و آقایون فرمایش چای و بچه‌ها مشغول بازی و این حرفا.


جاتون خالی‌ ناهاری دسته جمعی زدیم و حالی‌ کردیم و شکممون باد کرد. رفتیم توی آشپزخونه جمع و جورو که مثل همیشه خانوما کردن شروع که: آره آقایون اصلا کار نمیکنن و همش نشستن دارن غذا میخورن و اینا. مردی از خانواده اومد و گفت که بذارین من ظرفارو می‌شورم. دخترش هی‌ گفت بابا شما برین ما میشوریم. این آقا هی‌ اصرار که آقا من می‌شورم، برین کنار من می‌شورم! همسر و دختر ایشون هی‌ که نه بابا، شما برو بیرون، اینجا جای مردا نیست، ما میشوریم. من گفتم:‌ای بابا! بیچاره خوب بذارید بشوره حالا که می‌خواد بشوره. جاتون خالی‌ تو دهنی خوردم که آسا جان شما دلت واسهٔ این مردا نسوزه

آقا درد داشتاا!!! درد داشت!!! کاری با حاشیه و چرا حالا این منم که نباید دلسوزی آقایون رو بکنم ندارم! ولی‌ تازه فهمیدم، تازه فهمیدم که این نسل از زنها، که مادر خود من جزوشون هست، خودشون رفتند ایستادند توی آشپزخونه، مردهاشون رو بیرون کردند که این جا جای منه، مردهاشون که خواستند کمک کنند باز بیرونش کردند که برو بیرون اینجا جای تو نیست، ولی‌ امروز همچنان غر میزنند که چرا من همش توی آشپزخونم! خود کرده را تدبیر نیست

یاد گرفتم که با اینکه به این نتیجه رسیده بودم که این نسل از خانوم‌ها عوض نمیشند، امروز باید اعتراف کنم که حتی از نسل خودم هم هنوز خیلی‌ها پیرو مادرانشونند و چندین نسلی فاصله داریم برای جایی‌ که خانوم‌ها خودشون رو با دست خودشون آشپزخونه نشین نکنند

Wednesday, 23 March 2011

سال نو

امسال سال چهارمه که سال نو رو دور از خونه جشن میگیرم! سفره و سبزه و سبزی پلو ماهیمون همچنان به جا! سر سال تحویل زودی تلفنهامون شروع می‌کنن به زنگ زدن ما هم با اشک یا با لبخند جواب تبریک خونوادهامونو میدیم و هزار تا آرزوهای خوب و شیرین. نقلو نباتی می‌خوریم، شیرینی‌های ایرانی‌ روی میز هرچندکج و موعوج یادی از ایران برامون زنده میکنه و ما همه با هم میگیم و میخندیم

یادمه سالهای پیش کلی‌ خوشحال بودم که به‌‌‌ به‌‌‌! هوا هم گلی‌ به جمالش! نسیم و گل و بلبل و شکوفه و رنگهای قشنگ بهاری! به‌‌‌ به‌‌‌،... بوی عید میادددد

پارسال پشت میزم بودم و به آهنگ بهار هایده گوش میدادم و گاه گاهی‌ از دوری از خانواده اشک می‌ریختم!

اما امسال هرچی‌ گوش می‌کنم اشکم از دوری نمیاد! دیگه یاد بچگی‌ و عید و تخم مرغ رنگی‌ و عیدی نمیفتم! دیگه آینه و شمعدون جهاز مادر رو یادم نمیاد. گلدونه رازقی و یادگاری مادر بزرگ دیگه استعاره از چیزای دوروبر خونمون نیست

انگار تنها چیزی که هی‌ توی ذهنم میاد اینه که امسال انگار هیچ حسی از بهار ندارم! امسال انگار بهار برام نیومد! فکر کنم دیگه به اونجایی رسیدم که بهار برام شده مثله خزون

هایده داره می‌خونه: اما برای من دور ز خونه، بهارا هم مثل خزون می‌مونه، بهارا هم مثل خزون می‌مونه ...